|
عطر باران پاییزی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است
| ||
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی...؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا
مریضی.اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط
دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.اگه
خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز
وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
مسلما بین خود و خدا فاصله انداختن /دوری جستن از خالق است
/درجایی که شما از من عبور میکنید و به الطبع به اهی کشیدن خود را از
قیدوبند بودن در من میرهانید و به خود+همان آه میرسید که همان خدا است. این
فریاد در تاریکترین زوایای قلب ادمی رخ میدهد و درست در جایی که همیشه خدا
به انتظار نشسته است که ببیند اورا میطلبید.انسان درست در نقطه ای که فکر
میکند در انتهای راه است در انتهای تاریکیست و در حقیقت دارد غرق سیاهی
میشود دستی از سوی خدارا میبیند و این همان امداد الهی است//بی شک خدا اگر
شمارا در تاریکی محض نیز ببیند باز هم همان رحیم.همان شفیق و همان یاریست
که از انسان جدایی ناپذیر است..
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد... * * *تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...*
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه
پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست
داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت میکرد. زمانی که دو خلبان وارد
هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب
دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام
مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در
همین حال، زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه
منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، میرود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن میکنند و اونوقت کار همهمون تمومه!»... در این لحظه شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در....آشنا شدهاید... تبریک
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
از دخترك پرسید: وقتی بزرگ شدی میخای چیکاره بشی؟ نگاهی کرد و گفت: میخام رئیس جمهور بشم. پرسید: اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟ جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم. بهش
گفت: نمیخاد منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی،
میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و
پارکینگ روجاروکنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تورو میبرم جاهایی که
بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا و لباسشون
خرج کنن. دوباره نگاهی کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟ نگاهی بهش کرد و گفت: به دنیای سیاست خوش اومدی!
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار
یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى
با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و
رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره
گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش
را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر
من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست
و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد
دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر
من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت
مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
ادامه مطلب [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
![]()
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
دقت کردین زندگی کلا سه مرحلست وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری! پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری! پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید كه اگر میخواند با اولین قوقولی قوقو حكم مرگش را امضا میكرد…!! فردایش بقال محل به دادم رسید و گفت ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!! میگفت خروس برای خواندن باد در سینه می اندازد و انوقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را به هم بکشد و باد را در سینه نگه دارد…!! باسن خروس زیبایم را وازلین مالیدم چند شب و دیگر نخواند طفلک…!! بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! خروسم مُرد بیچاره از نخواندن…!! حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!! میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!! میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم كه مرد
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
از آزادی سوار تاکسی شدم تا صادقیه میگم چقدر شد میگه
400تومن میگم همش دو قدم راهه 400تومن!! میگه اینطوری قدم برداری شلوارت
پاره میشه...
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
یارو
نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو
گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش خوش و خرم
میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاك قاط میزنه، پا
رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور
داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد
شد!! طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار.
خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه،
میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل مارو
خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا
پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت
نتیجه اخلاقی اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ سروش ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||